تبليغاتX
قصه های آجری

قصه های آجری

خرس ، تو ، سنگ جادویی

 

درجاهایی مثل جنگل های نوشهرعقیانوسی وجود ندارد! برای همین است که همه به جنگل های نوشهرمیروند!

 

خرس من در چاله ی بیابان دونبال سنگ جادویی م.م.م............من میگردد ولی مثل اینکه مال تو است .چی؟   میخای بگی که تو سنگ جادویی نداری؟! کوتاه بیا دیگه خیله خوب تو سنگ جادویی نداری. خیالت راحت شد؟

باشه  باشه در داستان های دیگر می بینمت.

 _________________________________________________

        ناقدکک :

داستان  سرو ته ندارد . آخرسر معلوم نشد که سنگ جادویی تو بود یا اون ؟ سنگ جادویی من دمبالم میگردد تا برایش آرزویی کنم که نگین داستانهای بیشتری بنویسد .اوخ اوخ اوخ اوخ............اومد. من رفتم.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 15:47  توسط نگين   | 

به رنگ آبی

 

آب آبی است

آسمان آبی است

بال پرنده ها آبی است

غم سیاه است و سرد و طولانی

غم کودکان کوتاه است و آبی

آخرین حرف من این است

بهترین رنگ این جهان آبی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:1  توسط نگين   | 

درخت کوچک

 

روزی روزگاری درخت سیبی بود که هیچوقت میوه نمی داد. درخت قصه ما خیلی غصه می خورد. این درخت درختی کوچک یا همان نهال بود . در دهی که درخت آنجا بود مردم خنگی داشت . مردم ده با خود فکر کردند تا بروند و از کدخدا ی ده بپرسند. کدخدا تنها کسی بود که خنگ نبود. البته در آن ده . او به آنها گفت : این درخت هنوز نهال است . باید صبر داشته باشید تا بزرگ شود و میوه بدهد تا پیر شود. درخت که حرفهای کدخدا را شنیده بود در دل آرزو کرد که بزرگ شود و میوه های تر و تازه بدهد و همین اتفاق هم افتاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:25  توسط نگين   | 

 

در بادها می گذشتم

که یکهو باد شدیدتر شد

غم ، عاشقی است در حضور ما

می گذریم درباد و باران

هست عاشقی در بین ماها

آنرا باید پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:4  توسط نگين   | 

 

ما بچه ها دلمون انقدر کوچیکه که فقط یه احساس توش جا می شه : یا می تونیم غمگین باشیم یا خوشحال .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:1  توسط نگين   | 

اسب بالدار و من

---------------------------------

 

سوار بر اسب بالدار تكه هاي  كاغذ را روي زمين مي ريزم. اسب بالدار شيهه اي مي كشد و مي گويد : آفرين

 مي گويم : مرا به زمين بينداز .

اسب بالدار شيهه ي ديگري مي كشد و مي گويد : نه

فرود مي آيد و مرا آهسته بر زمين مي گذارد.

مي گويم : متشكرم

اسب بالدار شيهه مي كشد و مي گويد : خواهش مي كنم.

فردا صبح شده . هنوز اسب بالدار نيامده . به دنبالش مي روم و مي بينم جايي افتاده است . آن را بر مي دارم و مي بوسمش . بيدار مي شود و مي گويد : كجايم ؟

مي گويم : در خانه خودت .

مي گويد : ببخشيد ، به خواب عميقي فرو رفته بودم

مي گويم : اشكالي ندارد

سوار بر اسب بالدار مي شوم و در داستانهاي خودم گم مي شوم. تاكنون كسي مرا پيدا نكرده است .

------------------  
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:36  توسط نگين   | 

پدر و مادر

 

همه ي پدرها كمي بداخلاق هستند. براي همين نبايد از پدرمان ناراضي باشيم. هر وقت پدرتان اسباني شد خودتان را كنترل كنيد و يك ليوان آب سرد بخوريد . سعي كنيد پدرتان را اسباني نكنيد . بعضي وقتها مادر شما هم همينطور مي شود. براي مادرتان يك ليوان آب يخ بياوريد . بعد از آن كاري با مادرتان نداشته باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:54  توسط نگين   | 

اژدهاي ترسناك مهربان

داشتيم جومانجي بازي بازي مي كرديم . به مرحله اژدها رسيديم . اژدها از توي كامپيوتر پريد بيرون . همه گيج شده بوديم . همه به آن طرف و آن طرف مي دويديم . من رفتم پشت تختم قايم شدم . گفتم نكند مرا آنجا پيدا كند. زودي رفتم و كليد " بسه " را فشار دادم . اژدها ناپديد شد . ما رفتيم مغازه يكي از فاميل هاي خيلي خيلي دور كه نمي دانم كيست . يكي از فاميلهاي ديگرمان هم آمد. اين يكي خيلي نزديك بود ولي باز هم نميدانم كي بود. بعد ما برگشتيم خانه . اژدها باز آمده بود . حالا من با اژدها دوست شده بودم. به او گفتم بيا با هم دوست شويم . گفت باشد ، پس بيا قصر را ببلعيم . و همه كتابها را در دهانش گذاشت . دهانش پر شده بود. نمي توانست ببندد. و من به او گفتم بگذار نصف كتابها را بردارم تا دهانت خالي تر شود. بعد آن نصف ديگر را مي گذارم در دهانت . گفت : اومممممممم

قصه ما به سر رسيد

خانم اژدها به قصرش رسيد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 10:6  توسط نگين   |